راسپینا

فصل طلایی

غرغرو می شویم!

از دوشنبه عصر که تصمیمم برای حذف کردن یکی از درس ها که واقعا داشت اذیتم می کرد کاملا قطعی شد، حالم خیلی خوب بود. برعکس قبلش که داستم از استرس و ناامیدی له می شدم و عملا به هیچ کدوم از کار هام نمی رسیدم.

امروز صبح طبق قرار قبلی، می خواستم در رابطه با پروژه م یه ایمیل برای یه نفر بفرستم. بعد هر چی گشتم هیچ راه ارتباطی ای پیدا نکردم. متن ایمیلم هم تقریبا آماده بود. و در کل هم این که این کار رو امروز شروع کردم کاملا هماهنگ شده بود. وگرنه من مشکلی با زودتر شروع کردنش نداشتم.

بعد از این که هیچ راهی پیدا نکردم، تو یه فروم که مربوط به پروژه م و شرکت مربوطه بود، این موضوع رو مطرح کردم و بعد در عوضش یه پیشنهاد دیگه دادم.

جوابی که گرفتم فوق العاده بود و به شکل عجیبی اعصابم رو ریخت به هم. طی پیامی که کل اعضای گروه می خوندنش به من گفته شد چون کارت از برنامه عقب مونده سپردیمش به یکی دیگه! کی میای که برای ادامه ی کار باهاش هماهنگ شی؟

حتی به نظر من تو اون عبارت «کی میای» هم یه جور متلک نهفته بود. چون من یکشنبه نتونستم برم(هماهنگ کرده بودم)، و سه شنبه هم تعطیل بود و این که خیلی واضحه که من 5شنبه ها هم میرم و همیشه رفتم.

به هر حال که هیچ برنامه ای وجود نداشت و اگه هم وجود داشت حداقل به من نگفته بودن. آخرین برنامه ای که من در جریانش قرار گرفتم مربوط به 5 شنبه گذشته بود که خب با موفقیت انجام شد و کلی به به و چه چه هم تحویل گرفت...



+چرا دارم حرصم رو اینجا خالی می کنم؟ درست ترش اینه که فردا برم بدترین شکل ممکن باهاشون برخورد کنم.

+ تازه هر دفعه هم که میرم اونجا بهم میگن: یه جا دیگه بشین، جاتو دادیم به یکی دیگه! آخرین دفعه دم در و بغل سطل آشغال بهم جا دادن :|

+ چرا این سریال How I met your mother شبیه Friends عه؟ شخصیت ها و تیکه ها و ... همه شون یه نسخه ی بی نمک از friends هستن!

۰۶ ارديبهشت ۹۶ ، ۲۱:۴۵ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
الهه

اصلا مهم نیست

مهم نیست که غرضی با این که تو این مدت خبری ازش نبوده رد صلاحیت شده.
مهم نیست که قالیباف با این حجم از فساد مالی تایید صلاحیت شده.
مهم نیست که صدا و سیما این قدر تابلو قصد داره مناظرات رو سانسور کنه.
مهم نیست که رییسی نامه میده به تلوزیون که این قدر روحانی رو نشون ندید.
مهم نیست که دور و بر خونه احمدی نژاد پر از پلیسه که یه وقت کار خطرناکی نکنه.
مهم نیست که ۸ سال پیش این همه آدم کشته شدن. زندانی شدن. آزار دیدن و الان همون حرف ها داره از زبون یه عده ی دیگه زده میشه.
...

به قولی «اونی که خوابیده رو میشه بیدار کرد ولی اونی که خودش رو زده به خواب نه!»


+ راحت بخوابید. شب تون بخیر!

۰۱ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۱:۳۴ ۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
الهه

بصیرت

بصیرت...

۳۱ فروردين ۹۶ ، ۲۳:۵۱ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
الهه

خودزنی

امروز دم مترو یه خانمه بهم تیکه انداخت!
اصولا من تو خیابون حرف زیاد می شنوم. آدم مریض زیاد هست تو مسیرم انگار. اما واقعا این که یه خانم صبح اول وقت به خاظر کتاب داستانی که داشتم تو تاکسی می خوندم و موقع پیاده شدن هنوز دستم بود بهم متلک انداخت دیگه نوبره. به محض این که از کنارم رد شد گفت :«درست رو خوندی؟!» متاسفانه نه گوشی تو دستش بود و نه هندزفری تو گوشش.
تا دانشگاه همه ش فکرم درگیر این بود که چرا باید کتاب خوندن یه جور بهونه برا مسخره کردن باشه؟ یا اصلا چرا یه زن باید به یه زن غریبه دیگه متلک بندازه؟
یه جورایی این دو تا مسیله برام سنگینه.

+ «برادران سیسترز» تموم شد. واقعا همون طور که تو مقدمه ش نوشته نمیشه گذاشتش کنار. نکته ی مثبتش این بود که با هیچ کدوم از شخصیت هاش نتونستم همذات پنداری کنم و برا همین بر خلاف معمول نه داستان برام عذاب آور بود و نه تموم شدنش.
+ از وقتی دست از خوندن pdf های انگلیسی هری پاتر برداشتم و دوباره رفتم سراغ کتاب های فارسی احساس خیلی بهتری دارم.
+ عکس قالب قدیمی پرشین بلاگیم رو بالاخره به کمک یه قالب دیگه چپوندم تو این وبلاگ!
۲۹ فروردين ۹۶ ، ۱۹:۵۷ ۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
الهه

عاشقانه

اگه تو ایران هم آواز خوندن زن ها مرسوم بود و خواننده های زن مجاز داشتیم و زن ها هم می تونستن احساسات شون رو تو قالب شعر های عاشقانه بیان کنن و بخونن و خلاصه ش این که تعداد قابل توجهی از شعر ها و آهنگ های عاشقانه از زبون زن ها گفته می شد(بر خلاف الان که بیشتر شون از زبون مرد ها هست) چی می شد؟ منظورم اینه که دختر ها هم اعتماد به نفس اول عاشق شدن رو پیدا می کردن؟ بعد از عاشق شدن می تونستن مثل پسر ها راحت تر بیانش کنن؟

من فکر می کنم جدا از همه ی سنت های ایرانی و اسلامی که میگن پسر باید بره خواستگاری دختر و کلا پسر باید این چیزا رو مطرح کنه یکی از دلایلی که اکثر دخترا بعد از عاشق شدن چیزی نمیگن همین موضوعه. همین رایج نبودن شعر های عاشقانه از زبون زن ها (منظورم درمقایسه با مرد ها هست). البته شاعر زنی که شعر عاشقانه بگه قطعا کم نداریم ولی اکثریت مون بیشتر از شعر خوندن به آهنگ گوش میدیم. آهنگ عاشقانه از زبان زن نداریم. دکلمه حتی.

***

می گفت اگه دختره بگه دوست دارم بعد تا آخر عمر سرکوفت می شنوه که من اصلا تو رو نمی خواستم. تو به من پیشنهاد دادی. گفتم خب پس چی کار کنه؟ شونه هاش رو انداخت بالا و رفت.



+ اصلا شعر عاشقانه از زبان زن که در توصیف یه مرد باشه واقعا می تونه به زیبایی شعر عاشقانه از زبان مرد در توصیف یه زن باشه؟

+ شاید شعر هایی که الان تو اکثر  آهنگ ها خونده میشه بتونن دو طرفه باشن ولی همین که یه مرد می خوندشون به من یکی که این حس یک طرفه بودن از زبان مرد رو القا می کنه.

+شاید نتونسته باشم اون چیزی که تو ذهنمه رو بگم... شاید کلا چیز درستی تو ذهنم نبوده باشه.

+ بالاخره من هم یه مطلب خصوصی تو بلاگ نوشتم! به دلایلی نشد عمومی بنویسم ولی رمزش رو می تونم بدم.

۲۸ فروردين ۹۶ ، ۲۳:۵۹ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
الهه

دخترونه

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
۲۸ فروردين ۹۶ ، ۲۳:۳۹ ۰ نظر
الهه

دکتر م.

داستان ما و دکتر م. از ترم ۳ شروع شد. دکتر یه کلاسی ارایه داده بود که طبعا ظرفیتش محدود بود و همه ما باید اون ترم اون درس رو پاس می کردیم. هر قدر اصرار کردیم که ظرفیت کلاس رو بیشتر کنن نشد. تعداد ماهایی که درس بهمون نرسیده بود بالای ۱۰ نفر بود و امکان نداشت ظرفیت یه کلاس به نسبت پرجمعیت این قدر زیاد بشه. اون ترم ماها امضا جمع کردیم و یه گروه دیگه با یه استاد دیگه برامون تشکیل شد که بعد ها همه مون به این نتیجه رسیدیم که کاش نمی شد و در عوض یه ترم دیرتر فارغ التحصیل می شدیم!

همون ترم بعد از دو سه هفته دکتر م. سرشون شلوغ شد و دیگه نشد سر کلاس برن. یعنی اون یکی کلاس هم به یه استاد سومی سپرده شد.

تا ترم ۷ دیگه خبری نبود..بعد قضیه ی راهپیمایی در مورد سنوات پیش اومد و شعار ها بچه ها در مورد دکتر م. جلوی دانشکده ما(به خاظر سمتی که تو دانشگاه داشتن). آخر نفهمیدیم نتیجه ی راهپیمایی ها چی شد اما چند روز بعد خبر سقوط آسانسور سلف دانشگاه که اتفاقا دکتر م. هم توش بود همه جا رو پر کرد. اول گفتن بیشترین آسیب رو دکتر م. دیده. دست و پاش شکسته و کمرش هم آسیب دیده. بعد اما معلوم شد که اتفاقا کمترین آسیب به ایشون رسیده و فقط دست شون شکسته.

قضیه ی راهپیمایی و سقوط آسانسور هم بین دانشجو ها و هم بین اساتید تبدیل به یه شوخی شده بود. می گفتن آه دانشجو ها دکتر م. رو گرفته. یا اگه یه استاد با چند تا دانشجو سوار آسانسور دانشکده می شد بلافاصله می پرسید: از من که گله ای ندارید؟

چند روز بعد دکتر م. باز هم تو دانشکده بود. و همه چیز به حالت عادی برگشته بود. تا این که دو- سه روز پیش خبر رسید که دکتر م. سکته کردن. اما حال شون خوبه و براشون دعا کنید. خود خبر سکته به اندازه ی کافی تعجب برانگیز و ناراحت کننده بود اما وقتی دیروز سر ظهر خبر فوت دکتر م. تو دانشگاه ‍‍پیچید دیگه هیچ خبر دیگه ای نمی تونست بیشتر ما رو متعجب کنه.


+ دکتر م. هم استاد خوب و هم آدم خوبی بود. بنده خدا سن زیادی هم نداشت. خدایش بیامرزد.

+ می خوام وبلاگم رو تبدیل کنم به وبلاگ مخصوص خبر فوت. البته خودش تبدیل شده دیگه. لازم نیست من کاری بکنم:| حالا تازه راجع به یه عالمه خبر فوت دیگه که پارسال رسید چیزی ننوشتم.

۲۵ فروردين ۹۶ ، ۱۳:۳۳ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
الهه

سووشون

شنبه داشتم می گفتم تو کتاب ادبیات دبیرستان از سووشون قسمتی رو نوشته که یوسف مرده. اون وقت من از 300 صفحه کتاب 200 صفحه ش رو خوندم، ولی یوسف هنوز زنده س.

مریم اینا هم گفتن چرا پس اومده بدترین قسمت کتاب رو نوشته؟!

در حالی که داشتم شرح نشستن عمه خانم کنار بساط تریاک رو می خوندم، گفتم جاهای دیگه ش یه چیزایی داره که نمیشه نوشت... 

امروز که قبل از آز اتوماسیون رسیدم به صفحه ی 242 کتاب و یوسف این قدر غیرمنتظره مرد و بعد هم شرح حال زری بعد از مرگ شوهرش شروع شد، تازه فهمیدم این همه آشنا شدن با زندگی این خانواده همچین بی دلیل هم نبوده. شاید اگه قبل از مرگ یوسف 242 صفحه راجع بهشون نمی خوندم به هیچ عنوان این قدر نمی تونستم خودم رو جای زری بذارم. آز اتوماسیون که تموم شد، تو ایستگاه مترو صادقیه به کابوس و خواب و بیداری های زری رسیدم و تو فاصله ای که قطار کرج بیاد و سوارش بشم، این زری نبود که قبل از 30 سالگی بیوه شده بود و فکر آینده ی بچه هاش رو می کرد و دائم تو فکر و خیال و خواب و بیداری بود؛ من بودم. با یه قیافه ی مات و مبهوت و کتابی که سفت بغلش کرده بودم.


+اون تکه هایی که تو کتاب ادبیات داشتیم بدترین قسمت ها نبود، امروز که تو کتاب خوندم شون تازه شد بدترین قسمت ها.

+ دست خودم نیست، هر دفعه عنوان کتاب رو می بینم صدای عمو تو گوشم می پیچه که این اسم رو با یه لحن خاص می گفت و می گفت درستش اینه. امروز هم با خوندن کابوس های زری همه ش یاد زن عمو می افتادم که 5شنبه ی اول عید وقتی با ناصر رفتیم سر خاک یه 4پایه گذاشته بود کنار قبر عمو و تک و تنها نشسته بود و وقتی دیدمش غم عالم ریخت تو دلم.

+ هنوز کتاب رو تموم نکردم. یه 30 صفحه ای مونده.

+ بالاخره طلسم رو شکوندم و یه پست کامل نوشتم. الان تو فهرست مطالبم یه عالمه مطلب نصفه نیمه ی پیش نویس شده هست.

+ چرا قبلا قسمت مطلب خصوصی بلاگ رو پیدا نکرده بودم؟! من که همه جا رو زیر و رو کرده بودم... همه ش هم می گفتم حیف که نداره!

+ چقدر پی نوشت!

۲۳ فروردين ۹۶ ، ۲۱:۵۲ ۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
الهه

ماجرای املت

یه بار وقتی سوم دبیرستان بودم، رفتم اتاق ناهارخوری مدیر مدرسه مون، با مدیر و دو تا معاون آموزشی ها آبگوشت خوردم! الته آبگوشت که چه عرض کنم، هر چی نخود بود ریختن تو یه کاسه و گذاشتن جلوی من و سه نفری زل زدن بهم که بخور! من با هیچ کدوم شون رودربایستی نداشتم ولی با بدبختی اون همه نخود از گلوم پایین رفت.

فک کنم بهم گفته بودن اگه نخوری به خانم آقای سرایدار میگیم که از غذایی که درست کرده خوشت نیومده و گفتی بدمزه س!

خوردن اون آبگوشت تو اون وضع تا امروز صبح تجربه ی تکرار نشدنی ای به نظر میومد. تا این که امروز تو یه جمعی که میشه گفت با تک تک شون رودربایستی دارم، شامل یکی از استاد های دانشگاه املت خوردم! اصلا وقتی داشتم می رفتم دانشگاه نه می دونستم املتی در کاره و نه می دونستم وسط املت خوردن قراره استادی در کار باشه! تازه تو املتش پیاز هم داشت و من بعد از 22 سال تو یه غذا پیاز دیدم و جدا نکردم.

به جرات می تونم بگم تا حالا تو هیچ جمعی و تو هیچ زمانی به اندازه امروز صبح معذب نبودم!


+ هر چی بیشتر میگذره تاثیرات منفی دبیرستان رو بیشتر حس می کنم. یه نمونه ش این که م تو دبیرستان رابطه ی خیلی خوبی با معلم ها و معاون ها و مدیر مدرسه داشتم، بعد که بعضی هاشون کلا زدن این ارتباط رو از بیخ و بن نابود کردن، تو دانشگاه دیگه از استاد ها سوال هم نمی پرسم چه برسه به برقراری ارتباط و خب قطعا این به ضررمه.

۱۹ اسفند ۹۵ ، ۱۹:۴۷ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
الهه

زبون درازی

تو یه روز برا 4 نفر زبون دربیاری و هیچ کدوم هم بهت نگن بی ادب یا حتی ناراحت هم نشن.این کاری بود که امروز من کردم.

داشتم مقدمه چینی می کردم که از منشی دکتر بپرسم کجا باید برم برا برداشتن بخیه، تا گفتم :«من رو زبونم دو تا بخیه دارم...» یه قیافه ی دلسوزانه به خودش گرفت و گفت:«آخی... چرااااا....؟» :|


+ دیدمش. بهترین دوست دوره ای از زندگیم روامروز صبح دیدم. از کنارش رد شدم. مثل یه نفر که صرفا تو خیابون دیده باشمش.فقط رد شدم.

۱۵ اسفند ۹۵ ، ۲۱:۳۹ ۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
الهه