راسپینا

فصل طلایی

راسپینا

فصل طلایی

بایگانی
آخرین مطالب
پربیننده ترین مطالب
۰۱
بهمن

از بچگی تا همین چند وقت پیش که فهمیدم تو ایران زن ها نمی تونن آتش نشان باشن، همیشه یکی از آرزو هام این بود که آتش نشان بشم. حتی سال اول و دوم دانشگاه که هر روز دو بار از جلوی ایستگاه آتش نشانی بلوار نزدیک خونه مون رد می شدم، هر بار با حسرت بهش نگاه می کردم.

حالا دارم هر لحظه با حسرت به اون تصویر کوچیک کنار شبکه ی خبر نگاه می کنم که انگار می خواد با کوچیک کردن کادر، حادثه ای به این بزرگی رو هم کوچیک نشون بده. حادثه ای که تنها دلیلش غفلت چند تا آدم کله گنده س و تاوانش رو آتش نشان های بی گناه باید پس بدن.



+ کلاه گذاشته سرش، مثلا داره حادثه رو مدیریت می کنه... آدم نمی دونه باید بخنده یا گریه کنه.

+ ظاهرا سوء استفاده از این جور موقعیت ها کاملا عادیه. نمونه ش همین رئیسی که امروز بر خلاف قانون و در روز تعطیل منصوب شده. آدم مگه می تونه تو چنین شرایطی از بقیه انتظاری داشته باشه؟! خانه از پایبست ویران است.

۲۶
دی

5 نفره رفتیم تو قنادی. گفتم «چی می خورید؟» هر 4 تاشون به نون خامه ای ها و رولت ها اشاره کردن. من انتظار چیزکیک و ترامیسو داشتم.

گفتم «واقعا؟باشه!....آقا نیم کیلو از اینا بدید»

آقاهه رو کرد به سمت یکی از بچه ها و گفت:«شما چی می خواید؟» گفتم:«با همیم!» بعد که از شیرینی فروشی اومدیم بیرون، کلی هم خندیدم که 5 نفری رفتیم تو شیرینی فروشی و نیم کیلو شیرینی خریدیم.

روز عجیبی بود. یه جورایی میشه گفت نقطه عطف همه ی اتفاق های مهمی که اون موقع داشت تو زندگیم میفتاد.

چند روز قبل نتیجه ی آزمایش عموجون اومده بود. نمی دونم دکتر به بابا چی گفته* بود ولی بابا بهم گفت:«نتایج خوب بوده» دوست داشتم خوشحالیم رو با چند نفر تقسیم کنم. قول شیرینی دادم و دلیلش رو بهشون نگفتم. اون چند نفر تو اون دوره بهترین دوست های من محسوب می شدن. پس تصمیم گرفتم تو اولین قرار کاری که مطمئن بودم نتیجه ی خاصی نداره، قولم رو هم عملی کنم.

نشستیم تو پارک رو به روی شیرینی فروشی و در حال خوردن شیرینی ها راجع به کارمون بحث کردیم. حتی به خودم زحمت ندادم وانمود کنم که دارم گوش می کنم. همه می دونستن که همه ی حواسم تو گوشیمه. گوشی ای که دو سه روز بود سر یه ساعت های خاصی (معمولا یازده ظهر و 6 عصر) صدای sms هاش درمیومد و بعد هم نیم ساعتی ادامه پیدا می کرد. ناصر بود. تقریبا تو همون چند روز همه ی سوال هایی مثل :«چه غذایی دوست داری؟ و چه میوه ای دوست داری؟ و آهنگ چی گوش میدی؟ و ...» رو از هم پرسیده بودیم.

اون روز ولی قرار نبود ما به هم اس ام اس بزنیم. قرار بود من چای بیارم، بشینیم کنار هم، آخرین حرف هامون رو بزنیم بعدش هم شیرینی بخوریم. ولی نشده بود. یه جوری شده بود که نشده بود. درسته که بله برون یه هفته افتاد عقب و ما دقیقا یه هفته بعد از اون روز این کار ها رو کردیم، ولی یه اتفاقاتی باعث شده بود فکر کنیم حداقل 2 ماه و یه هفته و یا شاید برای همیشه افتاده عقب. و من در حالی که داشتم به همه ی این موضوعات فکر می کردم، خیلی سرخوشانه با دوستام شیرینی می خوردم و جواب sms های همسر آینده م رو می دادم!


* نمی دونم چی گفته بود چون بابا می دونست وضع بیماری عموجون خوب نیست و تازه بعد از فوتش به ما گفت دکترا چه حرف هایی زدن.

+ببین از کجا رسیدم به کجا... یه سوال راجع به امتحان فردا تو گروه دانشکده پرسیدم و بعد با جواب یکی از بچه ها یاد اون روز افتادم. الان هم ظاهرا عقبم!

۲۲
دی
«منم» یا همون «من هم همین طور» خیلی جاها می تونه جواب دل گرم کننده ای باشه. مثلا طبق اون جمله ی معروف که میگه «جواب دوستت دارم خیلی ممنون نیست، منم همین طوره!».
ولی بعضی وقت ها «منم» گفتن آدمو مایوس می کنه. مثلا من یه دوستی دارم که هر چی بهش میگم میگه «منم!» 
تصور من اینه که اگه یه روز چنین داستانی رو برا این دوستم تعریف کنم:«داشتم برای دخترعمه م لاک صورتی می زدم که دستم خورد به لاک طلاییم و لاک طلاییم افتاد روی مانتوی بنفشم و وقتی اومدم با لاک پاک کن مانتوی بنفشم رو پاک کنم ، لاک پاک کن مانتوم رو سوراخ کرد» باز هم جوابی که می شنوم این باشه:«منم!» یعنی اون هم یه دختر عمه ی کوچیک داشته که از قضا اون شب خونه شون بوده و داشته براش لاک صورتی می زده و دستش خورده به لاک طلایی و لاکه ریخته رو مانتوی بنفشش و وقتی اومده با لاک پاک کن لاک رو از روی مانتوش پاک کنه، مانتوش سوراخ شده.
شاید خیلی جالب به نظر بیاد و هر کسی ببینه بگه چه تفاهمی! ولی وقتی یه نفر در جواب هر چیزی میگه منم، تو دیگه بعدش حرفی نداری که بزنی! و گاهی هم این حس بهت دست میده که طرف مقابل اصلا کاری نداره یه این که تو چی میگی. حواسش جای دیگه ایه به کل.

+ خب همین الان یه پیام برام اومد که باید این طوری جوابش رو بدم:«منم!»
+ عجب مانتوی درپیتی! مگه مانتو با لاک پاک کن سوراخ میشه اصلا؟
۲۰
دی

از خواب بیدار شدم، دیدم ناصر سر تا پا مشکی پوشیده. گفتم «کسی مرده؟» گفت «نه! لباس فرم جلسه مون اینه. فردا باید همینا رو بپوشم. »گفتم «کاش ریشت رو نمی زدی! به این لباسا همون ریش میومد! کاش اقلا همه چی تون مشکی نبود.»

راه افتادیم سمت خونه. ساعت 7 و نیم بعد از ظهر بود.

وقتی رسیدم خونه و زیرنویس بی جون یکی از این شبکه های تلوزیون رو دیدم، تازه فهمیدم واقعا کسی مرده...



+ چی قراره سر این کشور بیاد؟ یا بهتر بپرسم، چی قراره سر این کشور بیارن؟

۱۷
دی

هنوز هم آدم هایی هستن که وقتی متوجه میشن من متاهل هستم اول بپرسن:«چرا این قدر زود؟!» و بعد هم سری تکون بدن و با تاسف بگن:«لابد قسمت بوده!»

این جور آدم ها شاید هیچ وقت به این فکر نکنن که این حرف شون ممکنه حداقل یک درصد رو یه آدم تاثیر بذاره. شاید حتی جرقه ای بشه برا شروع فکر کردن به این که «من به اندازه ی کافی بچگی نکردم.من به اندازه ی کافی تو دوران مجردی کیف نکردم» و در نهایت ... این جور آدم ها شاید هیچ وقت به این فکر نکنن که حرف شون چقدر می تونه رو آمار جدایی تو سن های پایین تاثیر داشته باشه.

در مقابل آدم هایی وجود دارن که میگن:«چه زود!» و بعد یه ذوق عجیب غریبی تو چهره شون دیده میشه و یه حس فوق العاده خوب به آدم میدن.در آخر هم حس خوب شون رو با یه جمله مثل:«خوشبخت باشین!» یا یه «آخی!» ساده تکمیل می کنن.


+ هر چند فکر نمی کنم 22 سالگی دیگه زود محسوب بشه،ولی خب، هستن دیگه.

+ یک درصد، رو یه آدم. منظورم به هیچ عنوان خودم نبود.

+ بعد از این 560 بار نوک انگشتام رو «هااااا....» کردم و باز هم دستگاه نتونست اثر انگشتم رو تشخیص بده، خانمه گفت:«چقدر اثر انگشتات بده!». البته این دومین ایراد عجیب من محسوب میشه. اولیش رو معمولا موقع آزمایش خون دادن می شنوم:«چرا تو دستت رگ نداری؟!»


۱۰
دی

داشتم نظر یه روانشناس رو می خوندم. گفته بود خانم ها بعد از ازواج دیگه باید دور تیپ های اسپورت و بدلیجات رو خظ بکشن. باید لباس های شیک و رسمی بپوشن، همیشه باید از طلا استفاده کنن و نقره. 

خودم رو تصور کردم بدون شلوار لی و کفش های کتونی و سارافون هام و شال گردن رنگی رنگی و ... فقط با مانتو های رسمی که دارم، با شلوار پارچه ای و کفش پاشنه بلند. تصور کردم که مدل لباس پوشیدنم دائم همین باشه... اصلا شبیه من نبود.

وقتی میگن خانم ها بعد از ازدواج ظاهرشون رو این مدلی کنن، حتما منظورشون اینه که آقایون از ظاهر این مدلی بیشتر خوش شون میاد. ولی من اگه یه آقا بودم و بعد با یه دختری ازدواج می کردم که عاشق بدلیجات و تیپ های دخترونه ی ساده س و بعد از ازدواج یهو از این رو به اون رو می شد(یهو یعنی واقعا یهو و نه با گذر زمان. صرفا بعد از ازدواج)، حداقل یه کم راجع به ثبات شخصیتش شک می کردم.

نمیگم آدم نباید اصلا عوض بشه، ولی نظر اون روانشناس واقعا برام قابل قبول نبود. بالاخره هر کسی می دونه کجا باید چی بپوشه. حتی یه دختر با تیپپ دخترونه ی ساده هم تو یه مهمونی یه مدل دیگه میشه.


+ شاید یک از چیزهایی که داره جلوم رو می گیره که برم روانشناسی بخونم، دیدن رفتار و حرف های تک تک روانشناس هاییه که تا حالا دیدم یا مطالبی ازشون خوندم.

۰۸
دی

امروز موقع برگشتن از دانشگاه، تو مترو یه کلیپ داشت پخش می شد. تو همین تلوزیون های بی صدایی که تو واگن های مترو هست. 

توی کلیپ یه ردیف از صندلی های مترو رو نشون میداد که یه آقایی روشون نشسته بود. یه طرف آقاهه یه پیرمرد بود و طرف دیگه ش یه دختر بچه. کنار دختربچه هم مادرش نشسته بود.

مردی که وسط نشسته بود یه کم این طرف و اون طرف رو نگاه کرد، بعد جعبه ای که تو دستش بود رو باز کرد و شروع کرد پیتزا خوردن. پیرمرد که ظاهر فقیری هم داشت اول یه کم بو کشید، بعد نگاهیی به جعبه ی پیتزا کرد، بعد از گرسنگی دستی به شکمش کشید و ناراحت شد و رفت رو یه صندلی دیگه و با فاصله از مرد نشست.

دختر بچه هم به محض دیدن جعبه ی پیتزا یه کم به مرد نزدیک شد، توی جعبه رو نگاه کرد و بعد رفت سمت مادرش و آستینش رو کشید و جعبه رو نشونش داد که یعنی منم پیتزا می خوام.

فکر کردم کلیپ مناسبیه و به خوبی تونسته نشون بده که نباید تو مترو خوراکی هایی که جلب توجه می کنن و بو دارن خورد.

اما صحنه ی آخر این بود که مرد جعبه ی پیتزا رو رو یکی از صندلی ها گذاشت و از مترو پیاده شد. بعد صفحه یه لحظه سیاه شد و پیام اخلاقی کلیپ رو صفحه نمایش داده شد:

«با رعایت نظافت از مترو محافظت کنیم»

:||||


+چقدر تازگی ها همه ش دلم می خواد بنویسم!

+ این آدم هایی که تو خیابون و این ور و اون ور میان از من می پرسن ازدواج کردی؟ صرفا کنجکاون یا قصد دیگه ای دارن ؟ چرا تازگی ها این قدر زیاد شدن؟!

۰۸
دی

من: ناصر! اون لینکی که برات فرستادم رو دیدی؟

ناصر: آره! اون عکس آخریه خود خودتی!

من : :)))))

 عکس آخریه:


+ دو روز پیش سر امتحان رو یه سوالی شدیدا شک داشتم، بعد که تقریبا به آخرای راه حلم رسیدم دیدم استاد وایستاده بالا سرم و میگه :«ببین!» گفتم الان میگه :«چرا مذخرف نوشتی؟!» ولی گفت:«سرت رو از تو برگه بیار بیرون! این جوری هم چشمات داغون میشه هم کمردرد می گیری!» به زور جلوی خنده م رو گرفتم، خوشبختانه چند دیقه بعد هم TA یه راهنمایی برا کل کلاس گفت که متوجه شدم راه حلم درست بوده.

+ نصف شبی بشینید برا خودتون لاک بزنید! هر چقدر دیروقت تر، بهتر!

+ اینم حال و روز این روز های من:

۰۶
دی

مامان: بعد از ظهر که داشتم از صادقیه میومدم، اون مغازه یزدیه هست، که بستنی قیفی هم می فروشه، یه خانمه و آقاهه بستنی خریدن، رفتن نشستن تو ماشین خوردن، تو این سرما. من جای اونا سردم شد!

 اگه ما رو می دید که ساعت 9 شب از همون مغازه بستنی خریدیم و زیر بارون و پیاده و در حال خوردن بستنی راه افتادیم سمت خونه ، حتما خیلی بیشتر از این حرف ها سردش می شد.



+ ادامه ی مطلب یه مکالمه ی به نظر من عجیب غریب با یه غریبه س که اول می خواستم یه پست جدا براش بذارم، بعد دیدم شاید اون قدر ها هم جذاب نباشه.

۰۱
دی

چشمام داره در میاد!

از ساعت 9 و نیم صبح تا یازده و نیم یه ضرب داشتم شال می بافتم. مثل دیوونه ها! با حداکثر سرعتی که می تونستم. می خواستم ببرم تحویلش بدم. نه! سفارش شال نگرفته بودم. مگه عقلم کمه که تو این وضع سفارش هم بگیرم؟! اونم با این تجربه و مهارت کمی که تو بافتنی دارم.

نمی دونم واقعا چشمام مشکلی دارن یا نه. ولی آخرین باری که رفتیم چشم پزشکی دکتر راجع به انحراف مخفی شون خیلی ترسناک حرف زد. البته دکتر راجع به خالی که حداقل 17 ساله تو چشم منه هم خیلی ترسناک حرف زد. گفت ممکنه بزرگ بشه و بترکه! بیا جراحیش کنم اگه بزرگ شد! خب البته این رو هم گفت که چشمام ضعیف نیستن و مشکلی ندارن و باید برم پیش یه متخصص نمی دونم چی چی! در کل بابا معتقد بود داره چرت میگه! درد چشمم هم از همون فرداش خوب شد. اینم می دونم که با چشم فوق سالم هم اگه دو ساعت بشینی پای بافتنی و بعدم بیای سراغ لپ تاپ اذیت میشی.

مامان دیروز بالاخره رفته بود و چند تا شال و کلاه خریده بود که بفرسته سوریه. یه جورایی احساس می کنم یاد دوران جنگ خودمون افتاده. منم گفتم اون شال طوسی نصفه هه که پارسال برای یاد گرفتن بافتنی شروعش کردم و بعدم نصفه موند تا الان رو تموم می کنم و میذارم کنار شال و کلاه های مامان.

یه جورایی عذاب وجدانش رو داشتم. یه شال نصفه با کاموای نرم و سبک که تنها جرمش بدرنگی بود! البته از نظر من.خودم خریده بودمش حتی اما بعد از دیدن اون کاموا های رنگارنگ میشه گفت از چشمم افتاد. حالا که فکر می کنم می بینم خیلی هم بد رنگ نبود.  خلاصه که تمومش کردم و رفتم اداره پست. چند دیقه ای تو صف بودم و بعدم کارمندش گفت که ما قبول نمی کنیم. برو یه شعبه ی مهم تر. صادقیه مثلا.

تو صف که بودم بالاخره ناصر اس ام اس داد و گفت که کارش تو دانشگاه درست شده. شاید اگه من به جاش بودم و دقیقا تو همون روزی که یه بیماری مشکوک تو بیمارستان مون دیده می شد و مجبور بودیم تا شب بمونیم بیمارستان تا محیط رو پاکسازی کنن و بعد هم ازمون آزمایش بگیرن که ببینن مبتلا شدیم یا نه، بهم خبر می رسید که تو دانشگاه هم برا واحدام مشکل پیش اومده، می نشستم همون وسط کگزریه می کردم! مخصوصا با جو بدی که یه قرنطینه ممکنه داشته باشه.

 خبر خیلی خوبی بود. داشتم فکر می کردم شاید این اولین باره که نذر می کنم و نذرم جواب میده. دفعه اولی که نذر کردم، با عمه سوسن نشستیم تو اون اتاق کوچیکه ی خونه ی حاج مامان و نفری ده هزار تا صلوات فرستادیم برا خوب شدن عمه محبوبه. ولی خوب نشد و خوب نشدنش اون قدر برا من غیرقابل باور بود که تصمیم گرفته بودم نذر کنم و می دونستم نذرم جواب میده. بعد فکر کردم واکنش آدم ها به پیز های غیر قابل باور می تونه خیلی متفاوت باشه. مثلا خوب نشدن عمو جون اون قدر برام غیرقابل باور بود که حتی نذر هم نکردم.

بگذریم! نذر دیروزم هزار تا صلوات بود. تازه صلوات شمارم رو تو خونه جا گذاشته بودم و با تسبیحی که وقتی بچه بودم آنا(مادربزرگم) بهم داده بود و معمولا تو کیفمه داشتم صلوات هام رو می شمردم و به این فکر می کردم که یه زمان اعتقاد داشتم شمردن صلوات واقعا کار درستی نیست. چرا ما باید رو تعداد با خدا معامله کنیم؟ بعد دیدم راه دیگه ای به ذهنم نمی رسه و تصمیم گرفتم من هم صلوات هام رو بشمرم.

خیلی سعی می کردم تسبیح رو تو دستم قایم کنم و نذارم کسی ببینه.ولی از تسبیح تابلو تر حرکت دهنم بود. شاید اگه دست خودم بود، سر کلاس ها هم بی خیال نگاه متعجب ملت می شدم و به کارم ادامه می دادم. به هر حال فرقی نمی کرد. حواسم کلا به کلاس نبود. سر VLSI داشتم راجع به خاطرات هری پاتر می نوشتم و پارمیدا فکر می کرد دارم جزوه می نویسم. نمی دونست دارم دقیقا خاطره ی اون روزی رو می نویسم که تو قطار مشهد داشتیم یکی از صحنه های هری پاتر رو با هم بازسازی می کردیم و من به خاطر داشتن چادر عربی نقش دیوانه ساز رو به عهده گرفته بودم! فکر می کنم اونی که جای پروفسور لوپین گوشه ی کوپه خوابیده بود هم ملیکای از همه جا بی خبر بود و احتمالا نوشین هم هری پاتر یا شاید هم پارمیدا. بعد من هر بار می پریدم تو کوپه و قبل از هر واکنش دیگه ای همه مون با هم می زدیم زیر خنده و صحنه همون جا متوقف می شد.

یادمه ما دامبلدور هم داشتیم تو این صحنه. مدیر مدرسه مون اومده بود تو کوپه ی ما و داشت خل و چل بازی مون رو با علاقه دنبال می کرد. اون سال اون قدر همه چیز مدرسه رو به هاگوارتز تشبیه کرده بودیم که مدیر مون هم هری پاتر رو حفظ شده بود.

الان که مدتیه دارم دوباره هری پاتر رو می خونم خیلی حس عجیبی دارم. مثلا با رسیدن دوباره به جلد 3 که پروفسور لوپین و سیریوس وارد داستان میشن یه جورایی ناراحتم. دفعه ی اول که نمی دونستم قراره چه اتفاقاتی براشون بیفته اما الان... تازه مثلا با خوندن همون قسمت دیوانه ساز و لوپین و کوپه ی قطار یاد خاطرات مدرسه ی خودم هم افتادم. این خودش هم حس عجیبیه. اون مدرسه ی پر ماجرا و آدماش.

باید کم کم برم سراغ کار هام. یه کم این هفته بر خلاف هفته های کسل کننده ی کل این ترم سرم شلوغه. هر جور فکر می کنم می بینم واقعا این ترم خیلی چرت گذشت. حتی وقت هایی که کلی کار دارم هم خیالم یه جورایی راحته.بس که همون کار های نداشته هم هی تمدید میشه! مثل الان که مثلا لپ تاپ رو روشن کردم که به TA آز سخت افزار ایمیل بزنم و حالا دارم یه پست به این طولانی ای می نویسم!

 

+ ناخن های دستم خل و چل شدن! می دونم مفهوم نیست ولی کلمه ی مفهوم تری پیدا نکردم!

+ یه موضوع دیگه که دیشب داشت منو ذوقمرگ می کرد و هیچ جوری تو متن چهل تیکه ی بالا نگنجید کفش هام بود! به حدی که فکر می کنم شاید دلم نیاد بپوشم شون...ایناهاشن:

کفش

+ رفتیم «لاک قرمز» رو دیدیم هفته ی پیش. نظر خاصی ندارم، صرفا دارم اعلام می کنم :| البته خیلی فکرم رو درگیر کرده بود تا دو روز.دقیقا تا دو روز چون بعدش ماجرا هایی که گفتم پیش اومد :|

+ پرشین بلاگ این قابلیت رو داشت که می تونستی پست بدون عنوان بذاری... من الان سه ساعته ذل زدم به صفحه و دارم دنبال عنوان می گردم که بتونم این پشت رو منتشر کنم :|