راسپینا

فصل طلایی

راسپینا

فصل طلایی

بایگانی
آخرین مطالب
پربیننده ترین مطالب
۱۹
اسفند

یه بار وقتی سوم دبیرستان بودم، رفتم اتاق ناهارخوری مدیر مدرسه مون، با مدیر و دو تا معاون آموزشی ها آبگوشت خوردم! الته آبگوشت که چه عرض کنم، هر چی نخود بود ریختن تو یه کاسه و گذاشتن جلوی من و سه نفری زل زدن بهم که بخور! من با هیچ کدوم شون رودربایستی نداشتم ولی با بدبختی اون همه نخود از گلوم پایین رفت.

فک کنم بهم گفته بودن اگه نخوری به خانم آقای سرایدار میگیم که از غذایی که درست کرده خوشت نیومده و گفتی بدمزه س!

خوردن اون آبگوشت تو اون وضع تا امروز صبح تجربه ی تکرار نشدنی ای به نظر میومد. تا این که امروز تو یه جمعی که میشه گفت با تک تک شون رودربایستی دارم، شامل یکی از استاد های دانشگاه املت خوردم! اصلا وقتی داشتم می رفتم دانشگاه نه می دونستم املتی در کاره و نه می دونستم وسط املت خوردن قراره استادی در کار باشه! تازه تو املتش پیاز هم داشت و من بعد از 22 سال تو یه غذا پیاز دیدم و جدا نکردم.

به جرات می تونم بگم تا حالا تو هیچ جمعی و تو هیچ زمانی به اندازه امروز صبح معذب نبودم!


+ هر چی بیشتر میگذره تاثیرات منفی دبیرستان رو بیشتر حس می کنم. یه نمونه ش این که م تو دبیرستان رابطه ی خیلی خوبی با معلم ها و معاون ها و مدیر مدرسه داشتم، بعد که بعضی هاشون کلا زدن این ارتباط رو از بیخ و بن نابود کردن، تو دانشگاه دیگه از استاد ها سوال هم نمی پرسم چه برسه به برقراری ارتباط و خب قطعا این به ضررمه.

۱۵
اسفند

تو یه روز برا 4 نفر زبون دربیاری و هیچ کدوم هم بهت نگن بی ادب یا حتی ناراحت هم نشن.این کاری بود که امروز من کردم.

داشتم مقدمه چینی می کردم که از منشی دکتر بپرسم کجا باید برم برا برداشتن بخیه، تا گفتم :«من رو زبونم دو تا بخیه دارم...» یه قیافه ی دلسوزانه به خودش گرفت و گفت:«آخی... چرااااا....؟» :|


+ دیدمش. بهترین دوست دوره ای از زندگیم روامروز صبح دیدم. از کنارش رد شدم. مثل یه نفر که صرفا تو خیابون دیده باشمش.فقط رد شدم.

۱۰
اسفند

خوبه که آدم بعضی وقت ها چیزایی که به نظرش جالب میان رو تجربه کنه. مثلا من الان چند روزه دارم مثل پرنده ها غذا خوردن رو تجربه می کنم:| اول چیزی که قراره بخورم رو میذارم روی زبونم، بعد که جویدمش، مثل پرنده ها کله م رو می گیرم بالا و یه کم تکون میدم تا به کمک جاذبه بتونم قورتش بدم!

خب در واقع این تجربه ی مضحک نتیجه ی اینه که فعلا نمی تونم از زبونم استفاده کنم!(چراییش یه کم طولانیه)


+ این که تو این سه روز هیچ کدوم از دوستام متوجه نشدن که من حرف های «ت» و «س» و «ش» و «ر» و «د» رو دارم خیلی عجیب و غریب تلفظ می کنم، احتمالا معنیش اینه که قبلا هم همین قدر عجیب و غریب تلفظ شون می کردم و خودم متوجه نبودم :|

۲۶
بهمن

دارم به این نتیجه می رسم که اقتصاد مهندسی هم درس جالبیه و در کل اقتصاد می تونه بحث شیرینی باشه. ولی نمی تونم بفهمم چرا ما ها همه چیز رو با پول می سنجیم! یعنی اصلا چرا علم اقتصاد باید به وجود بیاد؟

از طرف دیگه دو تا معضل دیگه هم با این درس دارم! اولیش این که هر جلسه دارم 20 دیقه زود می رسم!(اگه دیرتر حرکت کنم دیر می رسم!) و دومیش این که صبح ها موقع اومدن به دانشگاه چون هوا هنوز تاریکه خیلی می ترسم! مخصوصا صبح هایی مثل امروز که وقتی از در اومدم بیرون ماشین عموم رو دم در دیدم(بعد به این نتیجه رسیدم که شاید یکی از پسراش آوردنش اینجا)، بعد سر کوچه یه خانوم ترسناک رو دیدم(چادر مشکی با روبند سرش کرده بود و وسط خیابون ایستاده بود و حرکت هم نمی کرد اصلا! فقط چادرش تو باد تکون می خورد یه کم....مثل این فیلم ترسناک ها!) در آخر هم قبل از این که سوار تاکسی بشم یه گربه ی بخت برگشته رو دیدم که وسط خیابون مرده بود!

دو جلسه ی اول هم که با همه ی این اوصاف رفتم سر کلاس و استاد نیومد!


+ در کل درس چالش برانگیزیه...(قیافه متفکر!)

+ بعد تر نوشت: قرار شد حذفش کنم :|

۲۴
بهمن

چرا آدم نمی تونه گوش خودش رو ببینه؟! حالا هی مجبورم گوشواره های جدیدم رو از گوشم در بیارم و ببینم و ذوق کنم و دوباره گوشم کنم :|


+ کاش بلاگ هم قابلیت نوشتن پست خصوصی رو داشت... یه چیزایی هست که آدم دوست داره بنویسه و چند نفری بخونن ولی نه این قدر عمومی.

۱۷
بهمن

نمی دونم بقیه چطور فکر می کنن ولی به نظر من استادی که برا تشکیل نشدن کلاس هیچ خبری به دانشجوها نمیده، در واقع داره میگه که :«دو دقیقه زمانی که من باید بذارم و به شما ها ایمیل بزنم از بیست دقیقه زمانی که تک تک شما میاید سر کلاس میشینید و بعد می فهمید من قرار نیست بیام ارزشمند تره.»

و من نمی فهمم این همه خودشیفتگی از کجا ناشی میشه یهویی!

۱۲
بهمن

دیروز که داشتم می رفتم دانشگاه، یه کم قبل از در ورودی مترو، شروع کردم کیفم رو زیر و رو کردن که کارتم رو پیدا کنم. کیفم پر از وسایل بود و کارتم به سختی پیدا شد. بعد که اومدم از در رد بشم، دیدم نوشته :«عبور آزاد»

موقع برگشتن مدار آماده ی یکی از درس ها دستم بود. همه ی حواسم به این بود که یه وقت بلایی سرش نیاد و بدبخت نشیم! چون می دونستم عبور آزاده دیگه دنبال کارت متروم هم نگشتم. بدون این که متوجه بشم خانم جلوییم کارت زد و رد شد، پشت سرش راه افتادم و .... در بسته شد!

تقریبا میشه گفت موندم لای در و بعد هم یه کم خودم رو عقب کشیدم و اومدم بیرون. حالا خودم بیرون بودم و مدار عزیز هم از دستم پرت شده بود اون طرف و من هیچ دسترسی ای بهش نداشتم!

از سر ناچاری از خانومی که اون طرف ایستاده بود خواهش کردم مدارم رو بهم بده و خودم تو کیفم دنیال کارت متروم گشتم. خانومه هم بلافاصله به سمت مدار حرکت کرد، تا جایی که می تونست خم شد، با چند ثانیه ای با دقت به مدار نگاه کرد و بعد هم رفت:|

بعد که برگشت سر جاش و قیافه ی کاملا پوکر فیس منو دید، گفت:«آخه چیز بود!» کارتم رو پیدا کرده بودم و از در رد شده بودم  داشتم فکر می کردم مدارم تا چه حد به یه بمب ساعتی شباهت داره؟!


+ خلاصه ش این که این عبور آزاد دیروز نه موقع رفتن نفعی برای من داشت و نه موقع برگشتن!

+ مدار سالمه!

۰۵
بهمن

داشتم وضو می گرفتم. غزاله و دو تا دختر دیگه اومدن تو دستشویی مدرسه. نمی دونم کجایی بودن... احتمالا کره ای. اونجا کره ای زیاد بود. شاید هم ژاپنی بودن اصلا. منو که بدون کفش و جوراب و با آستین های بالا زده دیدن، از غزاله پرسیدن:«دوستت داره چی کار می کنه؟!» ما دو تا هم یه نگاهیی به هم دیگه کردیم و سعی کردیم معادل انگلیسی «وضو گرفتن» رو پیدا کنیم.مسح پا رو که کشیدم دو تایی با هم گفتم :«ای ی ی ی ی ی ی ی....!» و قیافه هاشون رفت تو هم. گفتم بهشون بگو:«she is وضو می گیره!» بعد جفت مون قاه قاه خندیدیم و اون دو تا هم با چشم های گرد نگاه مون کردن.

بین ساعت 3 تا 4 بعدازظهر غروب آفتاب بود.تو کوتاه ترین روز سال 3 و 11 دیقه. ولی ما تا 3 و نیم مدرسه بودیم.مدرسه هم بیرون شهر بود.چند ماهی از سال اصلا امکان نداشت بتونیم تو خونه نماز بخونیم. بابا برای معلم مون نامه فرستاد. قرار شد زنگ های ناهار که پرستار مدرسه هم می رفت ناهار بخوره من برم تو اتاقش و نماز بخونم. سجاده و چادر نمازم رو هم کنار وسایل دیگه م تو کلاس میذاشتم. اوایل قبل از برگشتنش نمازم تموم می شد. اما نمی دونم چی شد که از یه جایی به بعد وسط نمازم میومد تو. الان که فکر می کنم احساس می کنم خیلی عصبانی نگاهم می کرد. ولی من اون موقع ها سعی می کردم بهش لبخند بزنم و از رو هم نمی رفتم. انگار که مثلا قراره با لبخند زدن من اونم تحت تاثیر قرار بگیره و بیاد باهام نماز بخونه و من هم بعد ها به خودم افتخار کنم!

تا این که بعد از یه مدت که این موضوع تکرار شد یه روز معلم مون منو کشید گوشه ی کلاس و گفت کارت رو زود انجام بده که وقتی پرستار برمی گرده اتاقش خالی باشه! و من اون روز حسابی خورد تو ذوقم و فکر این که شاید اون پرستار از نماز خوشش بیاد به کل از ذهنم پرید!


+ راستی، واقعا وضوگرفتن به انگلیسی چی میشه؟ google translate که میگه ablution. ولی همین کلمه رو وقتی می زنی به فارسی ترجمه کنه می زنه غسل!

۰۱
بهمن

از بچگی تا همین چند وقت پیش که فهمیدم تو ایران زن ها نمی تونن آتش نشان باشن، همیشه یکی از آرزو هام این بود که آتش نشان بشم. حتی سال اول و دوم دانشگاه که هر روز دو بار از جلوی ایستگاه آتش نشانی بلوار نزدیک خونه مون رد می شدم، هر بار با حسرت بهش نگاه می کردم.

حالا دارم هر لحظه با حسرت به اون تصویر کوچیک کنار شبکه ی خبر نگاه می کنم که انگار می خواد با کوچیک کردن کادر، حادثه ای به این بزرگی رو هم کوچیک نشون بده. حادثه ای که تنها دلیلش غفلت چند تا آدم کله گنده س و تاوانش رو آتش نشان های بی گناه باید پس بدن.



+ کلاه گذاشته سرش، مثلا داره حادثه رو مدیریت می کنه... آدم نمی دونه باید بخنده یا گریه کنه.

+ ظاهرا سوء استفاده از این جور موقعیت ها کاملا عادیه. نمونه ش همین رئیسی که امروز بر خلاف قانون و در روز تعطیل منصوب شده. آدم مگه می تونه تو چنین شرایطی از بقیه انتظاری داشته باشه؟! خانه از پایبست ویران است.

۲۶
دی

5 نفره رفتیم تو قنادی. گفتم «چی می خورید؟» هر 4 تاشون به نون خامه ای ها و رولت ها اشاره کردن. من انتظار چیزکیک و ترامیسو داشتم.

گفتم «واقعا؟باشه!....آقا نیم کیلو از اینا بدید»

آقاهه رو کرد به سمت یکی از بچه ها و گفت:«شما چی می خواید؟» گفتم:«با همیم!» بعد که از شیرینی فروشی اومدیم بیرون، کلی هم خندیدم که 5 نفری رفتیم تو شیرینی فروشی و نیم کیلو شیرینی خریدیم.

روز عجیبی بود. یه جورایی میشه گفت نقطه عطف همه ی اتفاق های مهمی که اون موقع داشت تو زندگیم میفتاد.

چند روز قبل نتیجه ی آزمایش عموجون اومده بود. نمی دونم دکتر به بابا چی گفته* بود ولی بابا بهم گفت:«نتایج خوب بوده» دوست داشتم خوشحالیم رو با چند نفر تقسیم کنم. قول شیرینی دادم و دلیلش رو بهشون نگفتم. اون چند نفر تو اون دوره بهترین دوست های من محسوب می شدن. پس تصمیم گرفتم تو اولین قرار کاری که مطمئن بودم نتیجه ی خاصی نداره، قولم رو هم عملی کنم.

نشستیم تو پارک رو به روی شیرینی فروشی و در حال خوردن شیرینی ها راجع به کارمون بحث کردیم. حتی به خودم زحمت ندادم وانمود کنم که دارم گوش می کنم. همه می دونستن که همه ی حواسم تو گوشیمه. گوشی ای که دو سه روز بود سر یه ساعت های خاصی (معمولا یازده ظهر و 6 عصر) صدای sms هاش درمیومد و بعد هم نیم ساعتی ادامه پیدا می کرد. ناصر بود. تقریبا تو همون چند روز همه ی سوال هایی مثل :«چه غذایی دوست داری؟ و چه میوه ای دوست داری؟ و آهنگ چی گوش میدی؟ و ...» رو از هم پرسیده بودیم.

اون روز ولی قرار نبود ما به هم اس ام اس بزنیم. قرار بود من چای بیارم، بشینیم کنار هم، آخرین حرف هامون رو بزنیم بعدش هم شیرینی بخوریم. ولی نشده بود. یه جوری شده بود که نشده بود. درسته که بله برون یه هفته افتاد عقب و ما دقیقا یه هفته بعد از اون روز این کار ها رو کردیم، ولی یه اتفاقاتی باعث شده بود فکر کنیم حداقل 2 ماه و یه هفته و یا شاید برای همیشه افتاده عقب. و من در حالی که داشتم به همه ی این موضوعات فکر می کردم، خیلی سرخوشانه با دوستام شیرینی می خوردم و جواب sms های همسر آینده م رو می دادم!


* نمی دونم چی گفته بود چون بابا می دونست وضع بیماری عموجون خوب نیست و تازه بعد از فوتش به ما گفت دکترا چه حرف هایی زدن.

+ببین از کجا رسیدم به کجا... یه سوال راجع به امتحان فردا تو گروه دانشکده پرسیدم و بعد با جواب یکی از بچه ها یاد اون روز افتادم. الان هم ظاهرا عقبم!