راسپینا

فصل طلایی

بازگشت

مادر: محمدمتین! بیا این لباس ها رو امتحان کن ببین اندازه هستن یا نه؟

برادر: ای بابا! شلوار هم باید امتحان کنم!

من: «من بمونم یا برم؟ تو چه جوری راحتی؟» *

خواهر: می خواد لباس عوض کنه، فک کنم بیای بیرون بهتر باشه!


+ باید بگم که امروز خیالاتم رو هم دود کردم فرستادم هوا! این همه خوشحالی هم برا خیالاتم نبود، برا این بود که دارم دوباره الهه میشم. چیزی که مدت ها بود، نبودم.

* یه قسمت از آهنگ بمب ساعتی که تو پست قبلی گفتم.

۰۳ تیر ۹۶ ، ۱۶:۵۸ ۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
الهه

مخدری به اسم خیال

دیروز صبح، بعد از سحر، خوابم نمی برد. بعد از مدت ها داشتم عمیقا خیالبافی می کردم. از اون مدل خیالبافی هایی که بعدش کم کم تبدیل به واقعیت میشه. از همون مدل خیال هایی که وقتی بین ترم و 1 و 2 دانشگاه برا خودم موزه های تهران رو می گشتم میومد سراغم. داشتم فکر می کردم که این خیال ها هم یه روز واقعی میشن؟ اگه بشن، چقدر زندگیم متفاوت میشه!  

خیال بافی خطرناکه. خیلی خطرناک. باید اعتراف کنم که گاهی اون قدر تحت تاثیر خیال بافی هام راجع به یه آدم قرار می گیرم و خوبی هاش رو برا خودم بزرگ می کنم که وقتی خودش رو می بینم بدجور می خوره تو ذوقم. گاهی تو خیال چنان برای تک تک جزئیاتی که قراره اتفاق بیفته نقشه می کشم که وقتی یکی شون اتفاق نمی افته بدجور دمغ میشم.

احساس می کنم خیالبافی خیلی اوقات برای من مثل یه مخدر عمل کرده. تو اون لحظه با خیالاتم تونستم خودم رو از یه غمی خلاص کنم و به آینده امیدوار بشم، اما بعد که دیگه اون غم تموم شده، تازه به این نتیجه رسیدم که خیالات نمی تونن جای واقعیت رو بگیرن. دیروز هم همین اتفاق افتاد، من با خیالاتم خوش بودم. یه جوری که حتی خودم هم باورم نمی شد تو چند ماه گذشته چقدر عذاب کشیدم. یه جوری که انگار برگشته بودم به چند سال پیش و دوباره داشتم برای دانشگاهم نقشه می کشیدم. اما حالا دارم فکر می کنم که اگه همه چی اونجوری که من نقشه کشیدم پیش نره چی؟ چه بلایی دارم سر خودم میارم؟



+ هر چی بیشتر میگذره، بیشتر به این نتیجه می رسم که سن صرفا یه عدده و بزرگتر بودن یه آدم همیشه به معنی باشعور تر بودنش نیست.

+ باورت میشه به خاطر یه موضوع تکراری و مضحک هر بار دارم تپش قلب می گیرم؟ هر بار با دیدن یه نشونه که منو یاد اون موضوع میندازه؟ یعنی برام حل نشده؟

+ دوباره رو آوردم به آهنگ های خواجه امیری... الان هم قلب ساعتی رو پیشنهاد می کنم.مفهوم «مرتب کردن اتاق» هم توش اومده حتی! چالشی که من مدتیه بیشتر باهاش درگیرم...

+ راستی... اون روز که من برای اولین بار تو عمرم رفتم زیر سِرُم، چرا تو بالای سَرَم نبودی؟

۰۳ تیر ۹۶ ، ۰۲:۴۷ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
الهه

غذای خونگی

می خواستم بهش بگم این قدر آت و آشغالای بیرونو نخور که اینجوری مثل الان دم به دیقه مریض شی، غذای خونگی بخور.که قبلش گفت: مامانم اومده بود پیشم، غذایی که درست کرده بود رو خوردم، گوشتاش خوب نپخته بود ، حالم بد شد!


***


کمدی داستان اینجاست که امروز بعد از نمی دونم چند سال اون آهنگ همه چی آرومه از نمی دونم کجا خودش رو انداخته بود تو مغزم و قبل از افطار داشتم بلند بلند با خودم می خوندم:"همه چی آرومه، من چقد خوشحالم،پیشم هستی حالا ، به خودم می بالم!..." یعنی طنز ترین موقعیت ممکن رو به وجود آورده بود.


+ دل تون رو به قرارداد ها خوش نکنید. قرارداد رو هم میشه فسخ کرد.


۲۵ خرداد ۹۶ ، ۰۰:۵۱ ۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
الهه

توکل

نوشته توکل همیشه جواب داده ...

شاید این من بودم که توکل کردن بلد نبودم.


+ مغزم دیگه بدون این که با من هماهنگ کنه همه چیزایی که باعث ناراحتی میشه رو به کل نادیده میگیره.

۲۲ خرداد ۹۶ ، ۲۳:۰۸ ۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
الهه

«اون»

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
۲۲ خرداد ۹۶ ، ۰۱:۲۷ ۰ نظر
الهه

...

10 روز دیگه، چی از من باقی می مونه؟
۲۱ خرداد ۹۶ ، ۱۱:۲۱ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
الهه

یک مکالمه

 - تو دکتر فک می شناسی؟ فکم کج شده! دهنم رو باز و بسته می کنم، تق تق صدا میده!

 + آره، اتفاقا خودم هم باید برم. ولی نگران نباش، خاله ی من هم همین مشکل رو داشت، اوکیه.

 - خب خاله ت رفت دکتر چی شد؟

 + هیچی. هنوزم همونجوریه.

 - :|



+ دیشب خواب میدیدم این غنچه های میخک خشک شده گل دادن. تعبیرش چی میشه؟

 + محمدمتین تا دیروز فکر می کرد محیا اسم پسره؛ در واقع دیروز فهمید که پسرخاله دار نشده، دخترخاله دار شده.

+ الان یکی از خوبی های زندگی من اینه که هر جا دلم بخواد یه بالش میذارم می خوابم! امروز دم سحر بیدار شدم، دیدم دو سانت با سفره فاصله دارم و بقیه نشستن دارن سحری می خورن.(بابام نیست، وگرنه روم نمی شد تو هال بخوابم.)

۱۶ خرداد ۹۶ ، ۰۲:۰۵ ۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
الهه

خداحافظی نکردیم

نوحه خون مجلس گفت: به یادتون بیارید که آخرین بار چه جوری با خانم صبا ر. خداحافظی کردید...

باهاش خداحافظی نکردم.

 روز قبل از آخرین روز زندگیش اومد تو اتاق مطالعه ی دانشکده، به هم سلام کردیم. نماز خوند، رفت.

 خداحافظی نکردیم...


+ میشه تو فاصله ی بین پیاده شدن از اتوبوس تا رسیدن به خونه، تو همون مسیر همیشگی، ماشین بزنه به آدم و همه ی برنامه هایی که برای پنج دیقه بعد - فقط پنج دیقه بعد -  ریخته رو دود کنه.

۱۴ خرداد ۹۶ ، ۲۲:۲۴ ۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
الهه

افطار

- دم افطاره، از 4 ساعت پیش داریم راه میریم ولی نه گرسنه م، نه خسته، نه تشنه!
با خوشحالی اینو گفتم در حالی که نمی دونستم اون چیزی که قراره امروز دم افطار از بین بره، نه تشنگیه، نه گرسنگیه و نه خستگی... خوشحالیه...
نمی دونم از بهت بگم، از غم بگم، از خاطراتش بگم، از جو سنگین و غریب بین بچه های دانشکده بگم... نمی دونم... کاش من هم وقتی میرم همه ازم به همین خوبی یاد کنن. یاد خنده هام بیفتن، یاد صدام بیفتن، یاد حرفام بیفتن... از نبودنم متاسف باشن...

کجا رفتی صبا؟

+ کاش این اواخر ارتباطم باهاش کمتر نمی شد...کاش همه چی تو تابستون سال اول دانشگاه متوقف می شد.
+ می گفت اگه زندگی رو راحت بگیری، اتفاقات خوبی برات میفته و همه چیز به خیر و خوشی جلو میره... روی نیمکت، جلوی بوفه ی دانشگاه. انگار همین دیروز بود...
+ چرا یه نفر مثل صبا با این هدف و شور زندگی باید بمیره، بعد یکی مثل من زنده باشه؟ چرا واقعا؟

۱۲ خرداد ۹۶ ، ۲۳:۰۹ ۳ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
الهه

در نزنید!

پشت در اتاق استاد نوشته بود فقط در ساعات مشخص شده مراجعه کنید و در باقی ساعات حتی در هم نزنید!

من که فکر می کردم استاد سر کلاسه و اصلا نمی دونستم تو اتاقشه. 10 دیقه ای همین جوری ایستاده بودم پشت در که بیاد و تو فرصتی که تا کلاس بعدیش هست یه مهر پای برگه م بزنه. اما یهو در اتاق رو باز کرد و اومد بیرون! رفتم جلو و تا گفتم «استاد ببخشید!» گفت «من باید برم سر کلاس!» گفتم «آخه اصلا طول نمی کشه!» گفت «من دیرم شده!دارم میرم سر کلاس!» دیرش نشده بود که :|

حداقل انتظارم این بود که وقتی دید کنارش تو آسانسور ایستادم و قراره 6 طبقه رو با هم بریم پایین بپرسه کارم چی بوده اصلا ، من که بغض کرده بودم و نمی تونستم بپرسم! همین که جلو در آسانسور نزدم زیر گریه خودش خیلی بود.


+ استاد مذکور هم خیلی خوش اخلاق بود و هم خیلی باحال! نمی دونم امروز چش بود!

+ حتی اگه مهر هم می زد به بقیه کار ها نمی رسیدم. ساعت اداری دانشگاه به جای 4 شده بود 3 و کارمند هایی که بعد از استاد باید پیش شون می رفتم هم تو همون فاصله تعطیل کردن و رفتن.

+ حالا ما بعد از 6 ترم تصمیم گرفتیم یه درس رو حذف کنیم، سایت دانشگاه قاطی کرده و باید دستی با یه تیکه کاغذ بدویم این طرف و اون طرف و امضا جمع کنیم!(ترم 1 و 2 همین جوری بود ولی تازگی ها از سایت هم حذف می کردن بچه ها)

+ سایت درست نشه و درسم حذف نشه، به شکل مفتضحی میفتم! برای اولین بار تو عمرم، اونم تو ترم 8!

۰۷ خرداد ۹۶ ، ۱۵:۴۳ ۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
الهه